سلام علیکم
دیروز آخرین روز از سال تحصیلی 93_94 بود یعنی 19/3/94 تقریبا یکی ذو هفته ای بود یاد روز های اول طلبگی میکردیم با دوستان و یاد اون شیرینی و حلاوت اون روز ها حالمون رو خوش میکرد و سوالی که جالب بود و از هم میپرسیدیم این بود که روز های اول در رابطه با من چی فکر میکردید؟ و چه گذشت برشما در روز های اول طلبگی ؟
و از اونجایی که بنده چند روز اول طلبگی رو در وبلاگ قبلی خودم ثبت کرده بودم رفقا رو آدرس میدادم برن بخونن بعضی هاشون این وبلاگ بنده رو بلد بودن و اینجا میومدن و درخواست کردن که اینجا هم بزارم همون ها رو و بنده هم در ادامه اینجا آوردم ...
سلام علیکم
دیروز آخرین روز از سال تحصیلی 93_94 بود یعنی 19/3/94 تقریبا یکی ذو هفته ای بود یاد روز های اول طلبگی میکردیم با دوستان و یاد اون شیرینی و حلاوت اون روز ها حالمون رو خوش میکرد و سوالی که جالب بود و از هم میپرسیدیم این بود که روز های اول در رابطه با من چی فکر میکردید؟ و چه گذشت برشما در روز های اول طلبگی ؟
و از اونجایی که بنده چند روز اول طلبگی رو در وبلاگ قبلی خودم ثبت کرده بودم رفقا رو آدرس میدادم برن بخونن بعضی هاشون این وبلاگ بنده رو بلد بودن و اینجا میومدن و درخواست کردن که اینجا هم بزارم همون ها رو و بنده هم در ادامه اینجا آوردم ...
امروز اولین روز من بود که رفتم حوزه ...
اولش استرس داشتم میترسیدم ازم
چیزی بپرسن که بلد نباشم بعد که گفتن نترسید کاریتون نداریم خیالم راحت شد البته تنها من نبودم که ترسیده بودم ....
خیلی برام جالب بود که از شهرای دور هم برای تحصیل علم دین به تهران اومده بودن از بوشهر!!!
چشمم همش دنبال یه رفیق میگشت .از وقتی که از در وارد شدم چشمم همین جوری میچرخید اما شخص مورد نظر خودم رو پیدا نکردم ولی یه نفر چشمم رو گرفت ...
هی میخواستم باهاش در صحبت رو باز کنم ببینم چند چنده اما نشد که بشه....پیش خودم گفتم از فردا...
اول استادی اومد که توجیهمون کرد که اینجا حوزه هستش درس نخونی آبمون تو یه جوب نمیره مثل مدرسه هم نیست که نمره باد اورده بهت بدن....
بعدشم مدیر حوزه رو آوردن (واقعا استادی عالی وخیلی خوب هستن ایشون)که من با دیدن ایشون یه لبخند ملیحی زدم...
خاطرات جالبی تعریف کردن ...
اینم کلاس امروز ما...
امید وارم فقط لیاقت داشته باشم که تو حوزه بمونم برام دعا کنید...
یا حق
امروز چهارشنبه 15 مرداد 93
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دومین روز رفتن به حوزه
سلام علیکم
امروز روز دوم بنده بود که میرفتم حوزه ....
امروز مفید واقع شد ...
از استاد قران استفاده کامل رو بردیم ....و توسلی هم داشتیم ...
چیز جدیدی ندارم جز این که موقع برگشت با دو نفر از هم کلاسی ها هم صحبت شدم اونا هم دوندگی هایی که من برای رفتن به حوزه کرده بودم اونا هم انجام داده بودن(جریانش مفصل هستش که با چه بدبختی رفتم حوزه)
ببخشید امروز کوتاه نوشتم ...
یا قادر
امروز16 مرداد 93
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
سومین روز رفتن به حوزه
با سلام
امروز جمعه 17 مرداد ماه 93 ساعت 9 رفتم به حوزه در حالی که خواب آلود بودم استاد کمی تاخیر داشتن ولی آمدن استادی نورانی و بسیار با علم و ادب (طلبه کامل)بودند بنده بعد از دقایقی که ایشان صحبت کردند خواب از سرم پرید واقعا احادیث رو زیبا توضیح میدادن و زیبا صحبت میکردند ونزد علمای زیادی کسب معرفت کرده بودند .بنده لذت بردم واقعا آرزوی چنین استادی رو داشتم خدا حفظشون کنه
دو زنگ (البته بنده جوجه طلبه )نمیدانم در حوزه به زنگ تفریح چی میگن )کلاس داشتیم با ایشون که بنده عرایض ایشون رو یادداشت کردم تا استفاده کنم البته بعدا که پرسیدم دیدم که بقیه طلاب هم شیفته این طلبه کامل شده اند ...
امروز چون جمعه بود رفت وآمد سخت بود و من تو پایانه 1 ساعتی فکر کنم منتظر موندم تا اتوبوس بیاد...ودر این فرصت کتاب آداب متعلمین که یکی از کتب حوزه بود رو تا نصف مطالعه کردم و از اونجایی که خوابم میومد سریع جمع کردم تا خواب منو نگیره.... تو اون لحظات تصمیم گرفتم یه برنامه ریزی بکنم تا به حال انقدر عزمم راسخ نشده ببود که برنامه ریزی کنم حالا میفهمم که هدفدار زندگی کردن یعنی چی؟؟!!!
خلاصه خوش گذشت بر بار معنویمون اضافه کردیم البته این نکته روبگم که من در دوران تثبیت هستم و هنوز درس دادن شروع نشده...
ان شالله با موفقیت این مراحل رو طی کنم(آمین)
یا لطیف
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام امروز چهارمین روزی بود که به حوزه میرفتم ...یکم اتوبوس های شرکت واحد دیر اومدن من هم کمی عجله کردم ولی الحمد لله به موقع رسیدم به کلاس ...
من روزی که اومدم ثبت نام از یه بنده خدا که الان هم اسمشون رو نمیدونم سوال کردم تو مصاحبه چی میپرسن وایشون به همراه یه رفیق دیگشون بنده رو راهنمایی کردن ومن یه نیم ساعتی باهاشون گرم گرفتن واقعا خیلی طلبه های خوبی بودن من خوشم اومد از نحوه برخورد و صمیمیتشون...حالا...من هر موقع میرم حوزه ایشون رو میبینم و با هم سلام علیک میکنیم وحرف میزنیم تو زنگ های تفریح ...نمیدونم چرا تابحال اسمش رو نپرسیدم جای سوال داره؟؟؟؟؟
امروز رفتم پیشش صحبت کردم و چند تا گله (مثل این که ایشون مسولیت طلبه های تازه ورود رو داره)گفتم:چرا اینجا درس نمیدن؟گفت درستش هم همینه چون اگه از روزی که وارد میشی بخوای درس بخونی از درس زده میشی گفتم حوزه های دیگه درس میدن گفت:هر حوزه شیوه خودش رو داره...گفتم:چرا جمعه گفتید بیایم حوزه ؟گفت این داره غیر مستقیم میرسونه که حوزه تعطیلی نداره وجمعه هم باید درس بخونی و خدمت کنی...خداییش جواباش بهم چسبید و گفتم دستت درد نکنه متوجه شدم(البته خودم میدونستم که خدمت به مردم تعطیلی نداره ولی منظور این ها از این کار نمیدونستم اینه)به هرحال زنگ شد و رفتیم سر کلاس یک شخص روحانی وارد شدن و چهره خشکی داشتن و من قبلا ایشون رو داخل حوزه دیده بودم البته نه بالباس و وختی وارد شد من تعجب کردم و حدس زدم کلاس باید کسل باشه بعد دیدم نه بابا ایشون اهل مزاح و خنده هم هستن البته از نوع ویژه ....
کلاس که تموم شد گفت هرکس سوال داره بپرسه من دستم رو بردم بالا گفتم یه سوال دارم مربوط به این درس و بحث نیست بپرسم؟گفت بله حتما(یه نکته بگم که من موقعی که از حوزه برمیگردم میرم پایانه وتا اتوبوس بیاد کتاب میخونم ومن داشتم کتاب آداب المتعلمین رو میخوندم که به کلمه بلغم برخوردم که نمیدونستم چیه...)
سوال کردم استاد بلغم یعنی چی؟ استاد که شروع کرد به توضیح دادن دیگه کلاس شده بود طب گیاهی و آشپزی یه دستور پخت هایی میدادن که معجزه میکرد اونقدر جالب شده بود کلاس که همه داشتن میخندیدن اونم بی اختیار...میگفتم فالوده سیب چه طور درست میشه وتا ریزه کاریش هم توضیح دادن من هم مشتاق شدم درست کنم و درست خواهم کرد شما هم درست کنید (اینترنت جستجو کنید)خلاصه کلاس امروزمون خیلی خندیدیم نکته های ناب خوبی یاد گرفتیم +آشپزی
والسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته






